دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1390
.....نیا

نیا باران .....
زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم و خوب میدانم که گل در عقد زنبور است  ولی سودای بلبل داردو پروانه را هم دوست میدارد. نیا باران...... 

خیلی وقته که اینجا نیومدم...خیلی چیزها تو زندگیم عوض شده ولی هنوز باهاشون کنار نیومدم...انگار باور نکردم.....دلم یه جوریه...یه جوری که هیچ وقت تا حالا تجربه نکرده بودم....!

سه شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1389
بی نظمی یا .....نظمیت؟

فاصله ی زمین تا خورشید اگر ذره ای کم شود دنیا به هم می ریزد،من هم همین را می خواهم!

دنیا قرار نیست دنیا بماند!! همیشه منظم و قانون مند باشد!!

من دلم می خواهد دنیا را از یکنواختی در بیاورم...برایش لازم است...مثله همگان می خواهم کلیت را زیر سوال برم!؟آن هم کلیت دنیا و متعلقاتش...شاید هم کلیت خودم!!یا تو!؟؟ 

آشفتگی و بی نظمی در جانم برای دوره ای کوتاه به روحم نظمیت می بخشد...حتم دارم!

چهارشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1389
وقتی که زندگی در فاصله امروز تا فردا مسیرش را تغییر می دهد! وقتی نقشه هایی که کشیده ای در فاصله امروز تا فردا چون حباب های کوچکی می ترکند! تنها رها کردن باقی می ماند تا از این دگرگونی عظیم جسارت راهی شدن بیابی
دوشنبه 16 فروردین ماه سال 1389
شب من....

من شاعر تشویش های هر شب خویشم
هر روز با هذیان گلاویزم
درگیر با تب لرزه های بیم و تشویشم

روز و شبم سرشار از بسیارها دیوار
دیوارهایی بی جهت مثل ملامت های بیهوده
دیوارها بی هر دلیلی قد علم کردند در پیشم

دیوار ها مثل دل هرروزه ام
                     راحت فرو میریختند ای کاش
                                 در یک شب
دیوارها آیا نمی دانند
بیزارم از دیوار؟
یا بیشتر از این:
               بیزار از ................

جمعه 21 اسفند ماه سال 1388
سکوت پرُ آوازم...م...م!

گفتم :

ای مژده روشن!

ای حُله ی نور و نسیم وناز!

من سخت عریانم

دیدم صدایی نیست

                  -بانگ آشنایی نیست-

و با خود آرام می گفتم:

یا هست اما من نمی دانم!

حالا در این شبهای دلتنگ زمستانی

خونسرد و سر در پیش

دستی درون جیبهایم

              -جیبهای خالی از احساس دلگرمی-

دارم برای خلوت سرد خودم

               آواز می خوانم !  

تو هم با من بخوان.....